محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني
54
دستور الوزاره ( فارسى )
از نوادر غرايب لطيفهاى روى نمود ، سوارى از پس او مىآمد ، به حركات خطوات ، شمايل فضل تفرّس كرد ، ركابى خود را گفت : أظنّ انّ هذا الرّجل فضل بن - الربيع . اين سخن به سمع فضل رسيد از فزع زهرهء او آب شد ، جگرش از هول اين سخن بسوخت ، سر آن داشت كه به تك « 1 » پاى سوار را دستبردى نمايد ، باز انديشه كرد كه او هنوز كمان گمان در زه مىآرد گر من گام سبكتر كنم مبادا كه او را اين ظن يقين گردد و هدف تير بلا شوم ، هم بر آن سمت مىرفت ، چو سوار فراتر رسيد سجّادهء كهنه داشت ، خواست كه بر دگر دوش او كند « 2 » ، اسب سوار برميد ، مرد را از پشت بينداخت ، دستش از جاى بيامد فسقط فى يده * 47 و فتّ فى عضده * 48 كار از دست او برفت ، فضل گام سبك برداشت با خود گفت ( مصراع ) مصائب قوم عند قوم فوائد * 49 به شتاب مىرفت كه جاى مقرّى يا مفرّى يابد در كوچهاى رفت در خانه باز بود خود را در آن خانه افكند ، پيرزنى نشسته بود . گفت : اى مادر فريادرس ، مردى روان خستهام ، از دست خصمى بجستهام ، التجا به ذمّت تو كردم . گفت در آن خانهء تاريك رو ، در از پس ببند ، خود را به خدا سپار . فضل از ناگاه نالهاى شنيد ، از شكاف در نگاه كرد آن جوان را ديد كه سوار بود دست بر سينه بسته ، در سراى آمد ، اتفاق آسمانى ، خود ، پسر پيرزن بود . فضل با خود گفت تقصير نكردم به پاى خود به دام بلا شتافتم . ( شعر ) و اذا أتاك من الامور مقدّر * و هربت منه فنحوه تتوجّه * 50 ( شعر ) از سر سبكى چو ذرّه پيرامن مهر * مىگشتم و در دام بلا افتادم مادر چون پسر را بدان حالت ديد دلش خون شد ، گفت : جان مادر اين چه حالت است ؟ گفت چه دانم ، ده هزار دينار از دست برفت و دست بر سرش نهادم . حال باز گفت . مادر واقعه بدانست ، امّا شرط « المؤمنون عند شروطهم » * 51 به جاى آورد ، پسر را دلخوشى داد كه به رمز غمزى كه نكردى پشيمانى مخور كه من حفر بئرا لأخيه وقع فيه * 52 گر اين سعى به امضا رسيدى ، دين و دنيا در سرش رفتى ، به يك انديشه كه به امضا نرسيد ، دستبردى چنين ديدى ، زنهار اگر بر لفظت چيزى رفتى كه بر دنيا و آخرت زيان كردى . زر دورويى منافق است كه دين ببرد . ( شعر ) أصفر ذى و جهين كالمنافق * يدعوا لى ارتكاب سخط الخالق * 53
--> ( 1 ) . تك ( به ضمّ ) : نوك تيز خنجر و سوزن . . . ( 2 ) . اوكندن : افكندن .